سیر چشمی خاک در چشم سخاوت می کند
مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند
۱ای دل بیدرد، چندین درد را صاحب مشو
لاله داغ خویش را بر سینه قسمت می کند
۲در گلستانی که جولانگاه سرو همت است
شبنمی تسخیر خورشید قیامت می کند
۳نیستی طاوس، در قید خودآرایی مباش
کعبه با یک جامه در سالی قناعت می کند
۴شیوه اهل محبت نیست دل برداشتن
در فلاخن سنگ ما قصد اقامت می کند
۵صائب از قید تعلق فرد شو آسوده باش
باغ چون بی برگ شد خواب فراغت می کند
۶