نه ز خامی نقش ها را خام می بندیم ما
پرده بر چشم بد ایام می بندیم ما
۱دیده خونخوار ما را نیست سیری از شکار
خاکساری را به خود چون دام می بندیم ما
۲فیض بالادست مینا را طلب در کار نیست
چون لب ساغر، لب از ابرام می بندیم ما
۳می شود همچون فلاخن شهپر پرواز ما
سنگ اگر بر جان بی آرام می بندیم ما
۴مطلب ما بی دلان از چشم بستن خواب نیست
در به روی آرزوی خام می بندیم ما
۵گرچه زخم صبح از خورشید میگردد زیاد
رخنه خمیازه را از جام می بندیم ما
۶در به روی گفتگو، هر چند باشد دلپذیر
با زبان چرب چون بادام می بندیم ما
۷در ره افتادگی از ما کسی در پیش نیست
نقش بر روی زمین هر گام می بندیم ما
۸تیغ را دندانه می سازد سپر انداختن
از دعا دایم راه دشنام می بندیم ما
۹بستگی کفرست در آیین ما آزادگان
می شود زنار اگر احرام می بندیم ما
۱۰نیست صائب چون شرر ما را به جان دلبستگی
چشم در آغاز از انجام می بندیم ما
۱۱