در چمن چون حرف آن بالای موزون میرود
سرو چون دزدان ز راه آب بیرون میرود
۱دیده اهل بصیرت کاروانگاه بلاست
هرکه زخمی میخورد، از چشم ما خون میرود
۲عشق بالا دست از معشوق دامن میکشد
ناقه لیلی عبث دنبال مجنون میرود
۳دانهای در صیدگاه عشق بیرخصت مچین
کز بهشت آدم به یک تقصیر بیرون میرود
۴آهوانش در سواد چشم خود جا میدهند
هرکه صائب از سواد شهر بیرون میرود
۵