دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رود
تیغ از عریان تنی مردانه در خون می رود
۱گردبادش جلوه فواره خون می کند
در بیابانی که این دیوانه در خون می رود
۲می شود اسباب راحت مایه آزار من
خوابم از رنگینی افسانه در خون می رود
۳طالع خوش قسمتی دارم که در بزم بهشت
گر به کوثر می زنم پیمانه در خون می رود
۴می کند دیوانه در سنگ ملامت سیر گل
در بر و آغوش گل، فرزانه در خون می رود
۵می شود شیرین به امید گهر دریای تلخ
جان به ذوق صحبت جانانه در خون می رود
۶بس که زلف اوست از دلهای خونین مایه دار
باد در خون می نشیند، شانه در خون می رود
۷از رعونت می شود خون هواجویان هدر
شاخ گل از جلوه مستانه در خون می رود
۸همچو داغ لاله مادر خون حصاری گشته ایم
هر که می آید به این ویرانه در خون می رود
۹می کند از سایه آن جامه گلگون احتراز
گرچه از جرأت دل دیوانه در خون می رود
۱۰تازه می گردد چو داغ لاله صائب داغ من
هر که را بینم جگردارانه در خون می رود
۱۱