خط ز روی آتشین دلستان آمد پدید
از دل آتش بهار بی خزان آمد پدید
۱از غبار خط یکی صد شد صفای عارضش
یوسفستانی ز گرد کاروان آمد پدید
۲فتنه آخر زمان بیدار شد از خواب ناز
تا خط سبز از عذار دلستان آمد پدید
۳طاق نسیان گشت از گرد کسادی ماه عید
تا ز طرف بام آن ابروکمان آمد پدید
۴حسن و عشق آیینه اسرار پنهان همند
پیچ وتاب من ازان موی میان آمد پدید
۵از گداز فکر تا باریک گردیدم چو موج
در دل هر قطره بحر بیکران آمد پدید
۶از غبار خاطر و از آه دردآلود من
هم زمین موجود شد هم آسمان آمد پدید
۷غم به قدر ظرف از دیوان قسمت می دهند
عقده در کار مسیح از آسمان آمد پدید
۸تا نپیوستم به مقصد، راست ننمودم نفس
گرد این تیر سبکرو از نشان آمد پدید
۹بستگیها را گشایشها بود در آستین
لال را از دست خود ده ترجمان آمد پدید
۱۰سرخ رویی داد صائب رنگ زرد من ثمر
زین خزان آخر بهار بی خزان آمد پدید
۱۱