وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید
خط باطل بر سواد شهر از سودا کشید
۱صدگل بی خار دارد در قفار هر زخم خار
پای زد بر دولت خود هر که خار از پا کشید
۲نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من بجا
ساغر یک بزم می باید مرا تنها کشید
۳می شود در دیده ها شیرین تر از آب گهر
هر که چندی همچو عنبر تلخی دریا کشید
۴طالع ما کرد یاری، ورنه آهوی حرم
بر امید آن کمند زلف گردنها کشید
۵می کند در سایه افکندن کنون استادگی
سرو بالایی که از آغوش من بالا کشید
۶سر بلندان زور غفلت را ز سر وامی کنند
دور اول پنبه را از گوش خود مینا کشید
۷تنگ ظرفی در خرابات مغان غماز نیست
از لب پیمانه نتوان حرف مجلس واکشید
۸راستی زنهار چشم از مردم دنیا مدار
از عصا در خانه خود دست نابینا کشید
۹گوشه ای از وسعت مشرب اگر افتد به دست
در همین جا می توان در صحن جنت واکشید
۱۰می پرد از شوق می چشم امیدش همچنان
از خرابات مغان هر چند صائب پا کشید
۱۱