پای در دامان تسلیم و رضا باید کشید
اطلس افلاک را در زیر پا باید کشید
۱نیست جز تسلیم ساحل عالم پرشور را
در محیط بیکران دست از شنا باید کشید
۲گر نمی آیی برون از خود به استقبال مرگ
گردنی چون شمع در راه صبا باید کشید
۳پا کشیدن بر تو در راه طلب گر مشکل است
رهروان عشق را خاری ز پا باید کشید
۴تلخی زهر فنا از زندگانی بیش نیست
با لب خندان به سر این رطل را باید کشید
۵بهره چشم از بساط زود سیر روزگار
نیست چندانی که ناز توتیا باید کشید
۶چون میسر نیست سیر بحر بی کشتی ترا
تلخی دریا ز روی ناخدا باید کشید
۷تا درین بیت الحزن چون پیر کنعان ساکنی
بوی یوسف از گریبان صبا باید کشید
۸تا مگر چون دانه گندم بر آیی رو سفید
روزگاری سختی نه آسیا باید کشید
۹حسن عالم را به رنگ خویش برمی آورد
از سر هر خار ناز گل جدا باید کشید
۱۰من که چون یوسف قرار بندگی دادم به خویش
از عزیزان منت احسان چرا باید کشید؟
۱۱زود پیوندد شب کوته به خورشید بلند
خط چو سر زد دست ازان زلف دو تا باید کشید
۱۲هیچ مشکل نیست نگشاید به آه نیمشب
خویش را صائب به زیر این لوا باید کشید
۱۳