شوخی میخانه از محراب می باید کشید
از سراب خشک، ناز آب می باید کشید
۱صحبت آیینه رویان زنگ از دل می برد
باده روشن شب مهتاب می باید کشید
۲می کند کار می و مطرب سرود بلبلان
وقت گل دست از شراب ناب می باید کشید
۳وسعت دریا پریشان می کند زلف حواس
خویش را در حلقه گرداب می باید کشید
۴تاب آلایش ندارد دامن پاک فنا
از دوعالم دست و دل را آب می باید کشید
۵آه ازین شورش که ناز دولت بیدار را
از سبک قدران سنگین خواب می باید کشید
۶دامن سیماب را آیینه نتواند گرفت
دست از اصلاح دل بیتاب می باید کشید
۷هیچ طاعت همچو احیای زمین مرده نیست
باده را در گوشه محراب می باید کشید
۸با گلوی تشنه نتوان رفت راه نیستی
از دم تیغ شهادت آب می باید کشید
۹می کند گوش گران کوته زبان خلق را
سد آهن پیش این سیلاب می باید کشید
۱۰در طریق سعی می باید نفس را سوختن
سرمه ای در چشم سنگین خواب می باید کشید
۱۱تا چو خورشید درخشان مطلعی رنگین کنی
از شفق صد کاسه خوناب می باید کشید
۱۲تا شوی سرحلقه نازک خیالان چون کمر
روزگاری مشق پیچ وتاب می باید کشید
۱۳تا نگردیده است خاکت کوزه از شور جنون
انتقام از چرخ چون دولاب می باید کشید
۱۴چون بدخشان سنگ خود را لعل کردن سهل نیست
منت خورشید عالمتاب می باید کشید
۱۵کشتی دل جز سبکباری ندارد بادبان
دامن رغبت ز خورد و خواب می باید کشید
۱۶با دهان خشک در آغوش دریا چون صدف
انتظار گوهر نایاب می باید کشید
۱۷سینه گرمی به دست آور، و گرنه نازها
از سمور و قاقم و سنجاب می باید کشید
۱۸یا نمی باید کمر بستن درین دریا چو موج
یا گلیم خار وخس از آب می باید کشید
۱۹در دل شبها به عذر روسیاهی گاه گاه
قامتی چون شمع در محراب می باید کشید
۲۰غوطه زن در بحر حیرت، ورنه از هر موجه ای
همچو ماهی وحشت قلاب می باید کشید
۲۱چاره دردسر عقل است صائب درد می
صندلی بر جبهه زین سیلاب می باید کشید
۲۲