در سر پل باده چون سیلاب می باید کشید
می به کشتی در کنار آب می باید کشید
۱می توان تا چشمی از روی گلستان آب داد
پرده نسیان به روی خواب می باید کشید
۲کم نه ای از بلبل و قمری درین بستانسرا
ناله ای چند از دل بیتاب می باید کشید
۳در سیاهی می کند می کار آب زندگی
در دل شبها شراب ناب می باید کشید
۴صحبت روشن ضمیران زنگ از دل می برد
باده روشن شب مهتاب می باید کشید
۵ساده کن از فلس خود را، ورنه از هر موجه ای
همچو ماهی وحشت قلاب می باید کشید
۶خون کنم دل را که تا این مایه تشویش هست
منت دلجویی از احباب می باید کشید
۷با لب لعل بتان افتاده صائب کار ما
تشنه ما را ز گوهر آب می باید کشید
۸