درد را چون صاف در میخانه می باید کشید
هر چه ساقی می دهد مردانه می باید کشید
۱عزت جام تهی باید به بوی باده داشت
ناز گنج گوهر از ویرانه می باید کشید
۲می چو گردد سر که هیهات است دیگر می شود
دست از اصلاح دل فرزانه می باید کشید
۳می رسد سیل فنا تا چشم بر هم می زنی
رخت خود بیرون ازین ویرانه می باید کشید
۴تلخی زهر فنااز زندگانی بیش نیست
بر سر این پیمانه را مردانه می باید کشید
۵درد بی درمان پیری را دوا بی حاصل است
دست از تعمیر این ویرانه می باید کشید
۶تا سر مویی تعلق هست دل آزاد نیست
ریشه این سبزه بیگانه می باید کشید
۷وحشتی کز آشنایان بی دماغان می کشند
روح را زین عالم بیگانه می باید کشید
۸تا شود روشن به نور شمع صائب دیده ات
سرمه از خاکستر پروانه می باید کشید
۹