جوش گل شد، بادهٔ گلرنگ میباید کشید
انتقام از چرخ پر نیرنگ میباید کشید
۱غبغب جام و گلوی شیشه میباید گرفت
دامن ساقیّ و زلف چنگ میباید کشید
۲بوی خون میآید از جام شراب لالهگون
در هوای تر، می بیرنگ میباید کشید
۳چنگ و عود و بربط و قانون مکرر گشته است
نغمه از مرغان سیرآهنگ میباید کشید
۴موسم پای گل است و سایهٔ بید و چنار
پای از مسجد به عذر لنگ میباید کشید
۵میزداید زنگ از دل سبزهٔ زنگارگون
منّت روشنگران زین زنگ میباید کشید
۶در فضای عقل بال بیخودی نتوان گشود
رخت بیرون زین جهان تنگ میباید کشید
۷پردهٔ شرم و حیا در پردهٔ شب چون نسیم
از رخ گلهای رنگارنگ میباید کشید
۸تا رگ ابر بهاران میکشد مشق جنون
خط به عقل و دانش و فرهنگ میباید کشید
۹همچو مجنون، دامن صحرا اگر افتد به دست
بهر بازیگاه طفلان سنگ میباید کشید
۱۰بر رگ جان نواپرداز صائب همچو چنگ
دستی ای دلدار زرین چنگ میباید کشید
۱۱