از آن از سیر صحرا خاطرم خشنود میگردد
که داغم از سواد شهر مُشکاندود میگردد
۱ز ما اندیشه دارد خصم بیحاصل، نمیداند
که چوب بید در آتشگه ما عود میگردد
۲غبار راه هرکس میشوم از پستی طالع
پی آزار من زنبور خاکآلود میگردد
۳گر اظهار پشیمانی کند گردون مشو ایمن
که بدعهد از پشیمانی پشیمان زود میگردد
۴اگر این است برق بینیازی غمزه او را
متاع کفر و ایمان سر به سر نابود میگردد
۵نمیدانم زیان و سود خود را، این قدر دانم
که سود من زیان است و زیانم سود میگردد
۶به چشم کم به داغ لاله صحرانشین منگر
که شمع ایمن اینجا در لباس دود میگردد
۷من از زناریان کفر نعمت نیستم صائب
به اندک التفاتی خاطرم خشنود میگردد
۸