به اندک فرصتی روشندل از جان سیر می گردد
نفس تا راست سازد صبح صادق پیر می گردد
۱ندارد کیمیایی چون محبت عالم امکان
که خون از مهر در پستان مادر شیر می گردد
۲چه باشد جان که نتوان بی دریغ افشاند بر جانان؟
کم از خاک است هر خونی که دامنگیر می گردد
۳چرا از خاکمال چرخ اندیشم، که چون گوهر
مرا گرد یتیمی باعث تعمیر می گردد
۴زمن هر پاره دل در بیابانی کند جولان
کجا شیرازه این اوراق را زنجیر می گردد؟
۵چه خواهد کرد با چشم تر من آتشین رویی
که آب از دیدنش دردیده تصویر می گردد
۶از ان پیوسته باشد نعمت حسن تو روزافزون
که آنجا میهمان از خورد دل سیر می گردد
۷سبکسیری که وحشت را شکار خویش می داند
زنقش پای آهو در دهان شیر می گردد
۸کمان کن قامت چون تیر را در قبضه طاعت
که در قطع تعلق عاقبت شمشیر می گردد
۹نسازد مرگ کوتاه از تعدی دست ظالم را
پر و بال عقاب آخر نصیب تیر می گردد
۱۰زباران مکرر مزرع امید می سوزد
زبسیاری سرشک شمع بی تأثیری می گردد
۱۱تنزل قطره را صائب کند در یتیم آخر
غبار خاکساری عاقبت اکسیر می گردد
۱۲