سالک امید نجات از دل روشن دارد
مرغ زیرک نظر از خانه به روزن دارد
۱هرکه با صدق عزیمت سفری گردیده است
خطر از راهنما بیش ز رهزن دارد
۲می برد راه به سررشته مقصود کسی
که دلی تنگتر از دیده سوزن دارد
۳صحبت سوختگان می برد از دلها زنگ
نظر آیینه ز گلزار به گلخن دارد
۴نبود گوهر شب تاب به روغن محتاج
به می ناب چه حاجت دل روشن دارد؟
۵هست صد پیرهن از سنگ دلش محکم تر
آن که سرگشته مرا همچو فلاخن دارد
۶از غم جسم بود جان مجرد فارغ
طایر قدس چه حاجت به نشیمن دارد؟
۷هست بر سلسله زلف روان حکم نسیم
ناوک آه چه اندیشه ز جوشن دارد؟
۸دست می بایدش اول ز سر خود شستن
هر که چون غنچه سر و برگ شکفتن دارد
۹خردسالی که منم واله و دیوانه او
دل سنگین عوض سنگ به دامن دارد
۱۰نگه گرم تو با غیر ندارد کاری
هر چه دارد به من سوخته خرمن دارد
۱۱فرصت حرف نخواهی به لب خود دادن
گر بدانی که چه مقدار مکیدن دارد
۱۲جور بر عاشق بیدل ز مروت دورست
مرغ بسمل چه پر و بال شکستن دارد؟
۱۳سخنی کز سر دردست کند دل را گرم
ناله صائب دل خسته شنیدن دارد
۱۴