از بتان شسته عذاری که حجابی دارد
چشم بد دور که خوش عالم آبی دارد
۱خار در دیده بی پرده شبنم شکند
از حیا چهره هر گل که نقابی دارد
۲به دل روشن اگر یار نمی پردازد
حسن مستور ز آیینه حجابی دارد
۳نتوان دید در آن روی عرقناک دلیر
گل این باغ عجب تلخ گلابی دارد
۴شب اندوه وفادار ندارد پایان
صبح عشرت نفس پا به رکابی دارد
۵نیست ممکن که به خورشید درخشان نرسد
هر که چون شبنم گل چشم پرآبی دارد
۶دم نشمرده محال است برآرد چون صبح
هر که در مد نظر روز حسابی دارد
۷چون نفس راست کنم من، که به صحرای طلب
گر همه سنگ نشان است شتابی دارد
۸خضر را تشنه ز سرچشمه حیوان آورد
وادی عشق فریبنده سرابی دارد
۹تا به خاری نرساند ننشیند از پا
در جگر آبله تا قطره آبی دارد
۱۰شب تارش به دو خورشید بود آبستن
هر که در وقت سحر جام شرابی دارد
۱۱مزرع ماست که آبش بود از دیده خویش
ور نه هر کشت که دیدیم سحابی دارد
۱۲