هر که رخساره آیینه گدازی دارد
رو به هر دل که گذارد در بازی دارد
۱کرد اگر زیر و زبر بتکده ها را محمود
هند هم بهر مکافات ایازی دارد
۲گر بود دست من از دامن قاتل کوتاه
خون گیرنده من دست درازی دارد
۳چون دم تیغ ز هر موج دلش می لرزد
هر که در دل چو صدف گوهر رازی دارد
۴من که دارم گره از کار دلم باز کند؟
سینه کبک دری چنگل بازی دارد
۵دل در آن زلف شب و روز بود در تب و تاب
شمع اگر در دل شب سوز و گدازی دارد
۶در ته پرده ز جوهر بودش چین جبین
گرچه آیینه در خانه بازی دارد
۷منزل روی تو بسیار به دل نزدیک است
گرچه زلف تو ره دور و درازی دارد
۸گردن از بندگی عشق مکش چون یوسف
که عجب سلسله بنده نوازی دارد
۹زلف کوته شد و بیدار نگردید از خواب
چشم مست تو عجب خواب درازی دارد
۱۰می برند اهل جهان دست به دستش چون گل
هر که خلق خوش و پیشانی بازی دارد
۱۱صائب از خامه ما گلشن معنی به نواست
باغ اگر بلبل هنگامه طرازی دارد
۱۲