گوشه گیری که لب نان حلالی دارد
سی شب از گردش ایام هلالی دارد
۱نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام
خودنمایی نکند هر که کمالی دارد
۲آب بر حسن گلوسوز فشاندن ستم است
ور نه لب تشنه ما آب زلالی دارد
۳چشم حیران کند از قطره شبنم ایجاد
هر که چون لاله و گل چهره آلی دارد
۴صدف بسته دهان نیست ز گوهر خالی
نشوی غافل ازان دل که ملالی دارد
۵فکر آن موی میان برد ز من صبر و قرار
خواب تلخ است بر آن کس که خیالی دارد
۶بال طاوس به صد چشم نگهبان خودست
نیست ایمن ز خطر هر که جمالی دارد
۷هر که چون نافه سر خود به گریبان برده است
میتوان یافت که رم کرده غزالی دارد
۸خال از اندیشه خط روز خوش از عمر ندید
وای بر اختر سعدی که وبالی دارد
۹نتوان نسخه ازان چشم ز شوخی برداشت
ور نه مجنون به نظر چشم غزالی دارد
۱۰قسمت دیده شورست ازو گریه تلخ
هر که هر روز چو خورشید زوالی دارد
۱۱پرده صبح امیدست شب نومیدی
دل سودازده امید وصالی دارد
۱۲از ادب نیست شدن دست و گریبان با شمع
ور نه پروانه ما هم پر و بالی دارد
۱۳گرچه از بزم تو دل حلقه بیرون در است
با خیال تو عجب صحبت حالی دارد
۱۴هر که در دایره ساده دلان نیست چو ماه
دل نبندد به کمالی که زوالی دارد
۱۵دل خون گشتهاش از آب بود لرزانتر
هر که سر در قدم تازه نهالی دارد
۱۶چه ضرورست چو خورشید به درها گردد
هر که در پرده شب راه سؤالی دارد
۱۷دل زاهد نشود صاف به صوفی صائب
زشت از دیدن آیینه ملالی دارد
۱۸