ذرهام چشم به خورشید لقایی دارد
استخوانم سر پیوند همایی دارد
۱منزل ماست که چون ریگ روان ناپیداست
ور نه هر قافلهای راه به جایی دارد
۲درد درمان طلبیهاست که بیدرمان است
ور نه هر درد که دیدیم دوایی دارد
۳بحر اگر بر صدف گوهر خود می نازد
دامن بادیه هم آبله پایی دارد
۴کشش دل به خرابات مرا راهنماست
خانهٔ کعبه اگر قبله نمایی دارد
۵تهمت دامن آلوده و مجنون، هیهات
این سخن را به کسی گو که قبایی دارد
۶در صف اهل ریا از همه کس در پیش است
چون علم هر که عصایی و ردایی دارد
۷مژه بر هم نزد آینه ز اندیشهٔ چشم
خواب راحت نکند هر که صفایی دارد
۸بوالهوس شو که ز دستش به زمین نگذارند
هر که چون جام لب بوسه ربایی دارد
۹طرف فاخته را سرو به بلبل ندهد
هر نوا گوشی و هر گوش نوایی دارد
۱۰این که از لغزش مستانه نمیاندیشد
میتوان یافت که دل تکیه به جایی دارد
۱۱صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
۱۲