دل آگاه ز تن فکر رهایی دارد
از رفیقی که گران است جدایی دارد
۱زاهد ساده دل ما چه قدر مرحوم است
جنت امید ز طاعات ریایی دارد
۲دل به خط نقل مکان کرد ازان حلقه زلف
می توان یافت که انداز رهایی دارد
۳دل به مطلب ز نگاه غلط انداز رسید
این هدف طالعی از تیر هوایی دارد
۴گل که از برگ سراپا لب رنگین سخن است
طمع بوسه ازان دست حنایی دارد
۵آفتاب از مه نو، کاسه دریوزه به کف
نور ازان صبح بناگوش گدایی دارد
۶زشت در مرتبه خویش کم از زیبا نیست
هر چه را می نگری حسن خدایی دارد
۷نیست ممکن که ز کارش گرهی باز شود
رهنوردی که غم آبله پایی دارد
۸کاش آن ترک ستمکار به قرآن می داشت
اعتقادی که به دیوان نوایی دارد
۹دور گردان وفا را غم نزدیکان نیست
ور نه از زلف دل ما چه جدایی دارد
۱۰چون طمع لازم ارباب سخن افتاده است
صائب انصافی از احباب گدایی دارد
۱۱