دل و دین و خرد و هوش مرا صهبا برد
حاصل عمر من این سیل گران یکجا برد
۱نه همین تشنه من از میکده بیرون رفتم
که صدف هم دل پرآبله از دریا برد
۲نکند جاذبه عشق اگر کوتاهی
می توان بار دو عالم به تن تنها برد
۳کوه تمکین فلک، مهره بازیچه اوست
عالم آشوب نگاهی که مرا از جا برد
۴هوس داغ تو سر داد به صحرا ما را
طلب درد تو ما را به در دلها برد
۵چشمه خضر کنون بر سر انصاف آمد
که دل از آب شدن تشنگی ما را برد
۶نیست شایسته افسوس متاع دل ما
جای رحم است بر آن دزد که این کالا برد
۷گوهر از گرد یتیمی نتواند دل کند
گرد مجنون نتوان از دل این صحرا برد
۸نیست در میکده جز رطل گران دلسوزی
که تواند ز دل امروز غم فردا برد
۹می توان شست سیاهی ز دل شب صائب
نتوان از سر شوریده ما سودا برد
۱۰