هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد
رخی افروخته چون مهر به محشر ببرد
۱سر درین وادی خونخوار گل پیشرس است
غمزه او نه حریفی است که افسر ببرد
۲ترک دستار سبکبار نگرداند مرا
فکر دستار مرا کیست که از سر ببرد؟
۳چند چون عود درین بزم دل سوخته ام
بوی خوش آرد و خاکستر مجمر ببرد؟
۴داغ محرومیم از وصل کسی می داند
که لب تشنه ز سرچشمه کوثر ببرد
۵در اثر کوش که جز آینه دلسوزی نیست
که چراغی به سر خاک سکندر ببرد
۶هر که چون مهر دلش با همه عالم صاف است
نامه ای پاکتر از صبح به محشر ببرد
۷تا دل خویش به همت بتوان آینه ساخت
صائب آن نیست که حاجت به سکندر ببرد
۸