دل محال است ز ما عشوه دنیا ببرد
یوسف آن نیست که فرمان زلیخا ببرد
۱این گرانی که من از بار علایق دارم
نیست ممکن که مرا سیل به دریا ببرد
۲بیش ازین نیست که هرکس توانگر باشد
حسرتی چند ز ما بیش ز دنیا ببرد
۳کاش می ماند بجا تخته ای از کشتی ما
که ازین ورطه به ساحل خبر ما ببرد
۴می تواند کلف از آینه ماه زدود
هر که زنگار کدورت ز دل ما ببرد
۵محو در عالم بی نام و نشانی گشتیم
خبر عزلت ما کیست به عنقا ببرد؟
۶نیست جز پیر خرابات عزیزی امروز
که به یک جام ز خاطر غم فردا ببرد
۷تا چه از لطف بجا با دل عشاق کند
شوخ چشمی که دل از رنجش بیجا ببرد
۸از جهان با نظر بسته بسازید که عشق
هر که را چشم ببندد به تماشا ببرد
۹کرد هر چند ز غیرت عرق خون پرویز
نقش شیرین نتوانست ز خارا ببرد
۱۰سیل در سلک نقش سوختگان است اینجا
کوه تمکین ترا کیست که از جا ببرد؟
۱۱هر چه جز عشق بود قابل دست بستن نیست
هر که خواهد دل و دین و خرد از ما ببرد
۱۲صائب آهسته روی پیشه خود ساز که آب
پنجه آتش سوزان به مدارا ببرد
۱۳