هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد
وقت رفتن ز گلستان لب خندان نبرد
۱از جهان قسمت ارباب نظر حیرانی است
نرگس از باغ به جز دیده حیران نبرد
۲چشم ما شور بود، ورنه کدامین ذره است
کز تماشای تو خورشید به دامان نبرد
۳خط گستاخ چها با گل روی تو نکرد
مور اینجاست که فرمان سلیمان نبرد
۴دل سودازده عمری است هوایی شده است
آه اگر راه به آن زلف پریشان نبرد
۵ترک سر کن که درین دایره بی سر و پا
تا کسی سر ندهد گوی ز میدان نبرد
۶زلفش از حلقه سراپای ازان چشم شده است
که کسی دست به آن سیب زنخدان نبرد
۷خاکیان را چه بود غیر گنه راه آورد؟
سیل غیر از خس و خاشاک به عمان نبرد
۸می رسانند به آب اهل طمع، خانه جود
خانه را حاتم طی چون به بیابان نبرد؟
۹در و دیوار به محرومی من می گریند
هیچ کس دامن خالی ز گلستان نبرد
۱۰تو که در مکر و حیل دست ز شیطان بردی
چه خیال است که ایمان ز تو شیطان نبرد؟
۱۱بازوی همت ما سست عنان افتاده است
ورنه گردون نه کمانی است که فرمان نبرد
۱۲صائب از بس که خریدار سخن نایاب است
هیچ کس زاهل سخن شعر به دیوان نبرد
۱۳