از سری جوی سعادت که ز دولت گذرد
تن به خواری دهد از افسر عزت گذرد
۱هر که دامن کشد از خار علایق اینجا
سالم از دامن صحرای قیامت گذرد
۲آنچه دارند ز شب زنده همان از عمرست
خون مرده است دگر هرچه به غفلت گذرد
۳خانه هرکه به اندازه بود چون زنبور
همه ایام حیاتش به حلاوت گذرد
۴دامن برق به خاشاک علایق شد بند
تا که زین وادی خونخوار سلامت گذرد؟
۵می توان رست به همواری ازین عالم تنگ
رشته از چشمه سوزن به فراغت گذرد
۶چون زمین پاک بود تخم مدارید دریغ
صبح حیف است که بی اشک ندامت گذرد
۷عاشق از زخم زبان باک ندارد، ورنه
آتش از سایه این خار به دهشت گذرد
۸شور عشق است نمک مایده هستی را
ای خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد
۹می توان گفت نصیبی ز سخاوت دارد
باد دستی که ز آوازه همت گذرد
۱۰دولت سنگدلان زود بسر می آید
سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
۱۱مردم آزار محال است خجالت نکشد
که نمک آب شود چون به جراحت گذرد
۱۲درد خود را نکند پیش مسیحا اظهار
هرکه سالم ز دم تیغ شهادت گذرد
۱۳دامن هر که بود پاک ز عصیان صائب
چون سیاووش ز آتش به سلامت گذرد
۱۴