جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد
این ترنجی است که بر هر که خورد جان نبرد
۱هوس از حسن شود کامروا بیش از عشق
جیب و دامان تهی طفل ز بستان نبرد
۲نوبر گوی سعادت نکند چوگانش
هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد
۳بی نیازی در جنت به رخش باز کند
مور اگر حاجت خود را به سلیمان نبرد
۴دارد انجامی اگر راه طلب، سوختن است
غیر پروانه کس این راه به پایان نبرد
۵تا ابد خواری غربت نکشد در یتیم
دل نه طفلی است که عشقش به دبستان نبرد
۶تلخی باده کم از پنبه مینا نشود
بالش نرم ز سر خواب پریشان نبرد
۷غیر موری که به لب مهر قناعت دارد
دهن تلخ کسی از شکرستان نبرد
۸با لب بسته بسازید اگر اهل دلید
که سر از بزم برون پسته خندان نبرد
۹کی به جانهای گرفتار دلش خواهد سوخت؟
یوسف مصر اگر زحمت زندان نبرد
۱۰ترک سر گوی که در معرکه جانبازان
تا کسی سر ندهد گوی ز میدان نبرد
۱۱زان سیه می کند از آه جهان را عاشق
که کسی راه به سر منزل جانان نبرد
۱۲قسمت صائب از آن چهره همین حیرانی است
شبنم از باغ به جز دیده حیران نبرد
۱۳