نه همین فکر مرا روز به من نگذارد
که به خوابم گل شب بوی سخن نگذارد
۱هر عقیقی که دلش در گرو نام بود
پشت آسوده به دیوار یمن نگذارد
۲سر زلفی که من از شام غریبان دیدم
هیچ سودازده ای را به وطن نگذارد
۳گل اگر شرم ز روی چمن آرا نکند
آرزو در دل مرغان چمن نگذارد
۴چون سهیل عرق شرم دلم می لرزد
که کسی دست بر آن سیب ذقن نگذارد
۵یک سحر لاله خورشید نیاید بیرون
که فلک داغ نوی بر دل من نگذارد
۶در فسونسازی آن چشم سیه حیرانم
که خموش است و کسی را به سخن نگذارد
۷چون برم سر به گریبان خموشی صائب؟
که گریبان من از دست، سخن نگذارد
۸