عاشقان را چه غم از سلسله پا باشد؟
موج کی مانع آمد شد دریا باشد؟
۱پیش چشمی که نرفته است ازو آب حیا
در و دیوار جهان دیده نابینا باشد
۲سنگ را صنعت فرهاد به حرف آورده است
ناز تحسین نکشد کار چو گویا باشد
۳با نسیم سحری دست و گریبان گردد
رشته شمع، گر از پنبه مینا باشد
۴قلزم از روی گهر گرد یتیمی نبرد
یوسف مصر به صد قافله تنها باشد
۵شمع در پرده فانوس نماند پنهان
هر چه در دل بود از جبهه هویدا باشد
۶در تنوری چه قدر جلوه نماید طوفان؟
شور دیوانه به اندازه صحرا باشد
۷چهره عاقبت کار به روشن گهران
هم ز آیینه آغاز هویدا باشد
۸خال رخسار تو از زلف دلاویزترست
نقطه ای نیست درین صفحه که بیجا باشد
۹کف بی مغز چه پروای معلم دارد؟
روی عنبر سیه از سیلی دریا باشد
۱۰نکشد سر به گریبان خجالت صائب
هر که امروز در اندیشه فردا باشد
۱۱