دایم از فکر سفر پیر مشوش باشد
قامت خم شده را نعل در آتش باشد
۱دامن سوختگی را مده از کف زنهار
که به قدر رگ خامی ره آتش باشد
۲پاک کن از رقم دانش رسمی دل را
خانه آینه حیف است منقش باشد
۳در سفر راهرو از خویش خبردار شود
کجی تیر نهان در دل ترکش باشد
۴عشق حیف است بر آن دل که ندارد دردی
این نه عودی است که شایسته آتش باشد
۵دردسر بیش کند صندل درد سر عام
ما و آن نخل درین باغ که سرکش باشد
۶می کشد سلسله موج به دریای گهر
جای رشک است بر آن دل که مشوش باشد
۷از می لعل رخ هر که نگرداند رنگ
پیش ما همچو طلایی است که بی غش باشد
۸دل ما با غم و اندوه بدآموز شده است
نیست ما را به خوشی کار، ترا خوش باشد
۹گرچه در روی زمین نیست حضوری صائب
خوش بود عالم اگر وقت کسی خوش باشد
۱۰