نیستم گل که مرا برگ نثاری باشد
تحفه سوختگان مشت شراری باشد
۱باغ من دامن دشت است و حصارم سر کوه
من نه آنم که مرا باغ و حصاری باشد
۲غنچه آبله ام، برگ قناعت دارم
روزی من ز دو عالم سر خاری باشد
۳تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
۴گل داغی که ازو سینه ندزدی امروز
در شبستان کفن لاله عذاری باشد
۵خس و خاری که ز راه دگران برداری
در دل خاک ترا باغ و بهاری باشد
۶به شمار نفس افتاد ترا کار و ز حرص
هر سر موی تو مشغول به کاری باشد
۷زنده در گور کند حشر مکافات ترا
بر دل موری اگر از تو غباری باشد
۸عشق بیهوده سر تربیت او دارد
صائب آن نیست که شایسته کاری باشد
۹