دلش از گریه من رنگ نمی گرداند
کوه را سیل گرانسنگ نمی گرداند
۱بس که ویرانه ام از گرد علایق پاک است
سیل در خانه من رنگ نمی گرداند
۲غم عالم چه کند با دل خوش مشرب من؟
عکس بر آینه جا تنگ نمی گرداند
۳گرچه مضراب من از ناخن الماس بود
ساز من پرده آهنگ نمی گرداند
۴مگر از خط دل سخت تو ملایم گردد
ورنه سیلاب من این سنگ نمی گرداند
۵جگر خاک ز تیغ تو بدخشان گردید
دل سنگ تو همان رنگ نمی گرداند
۶روشنی آینه را می کند از جوهر پاک
حسن رو از خط شبرنگ نمی گرداند
۷دل سنگین ترا گریه ام از جا نبرد
زور سیلاب من این سنگ نمی گرداند
۸انقلاب و دل سودازده من، هیهات
چهره سوختگان رنگ نمی گرداند
۹نیست از ذره من بر دل گردون باری
مرکز این دایره را تنگ نمی گرداند
۱۰از حضر آنقدر آزار کشیدم صائب
که سفر خلق مرا تنگ نمی گرداند
۱۱