خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند
کشتی خود سبک از آب توانی گذراند
۱راه چون آبله در پرده دلها یابی
گر به یک ساغر خوناب توانی گذراند
۲باده جان تو آن روز شود روشن و صاف
کز سراپرده اسباب توانی گذراند
۳در شبستان عدم صبح امید تو شود
هر شبی را که به مهتاب توانی گذراند
۴آن زمان رشته زنار تو تسبیح شود
که به چندین دل بیتاب توانی گذراند
۵نخورد کشتیت از باد مخالف بر سنگ
دیگران را اگر از آب توانی گذراند
۶دل روشن به تو چون شمع ازان بخشیدند
که شبی زنده به محراب توانی گذراند
۷وقت خود تیره زهمصحبت ناجنس مکن
تا به آیینه و با آب توانی گذراند
۸خار پیراهن آرام بود موی سفید
این نه صبحی است که در خواب توانی گذراند
۹سالم از آتش سوزان چو سیاوش گذری
خویش را گر ز می ناب توانی گذراند
۱۰نفس خویش یکی ساز به دریای وجود
تا چو ماهی به ته آب توانی گذراند
۱۱حیف باشد که به عزلت گذرانی صائب
آنچه از عمر به احباب توانی گذراند
۱۲