چهره ات شمع فروزان شده را می ماند
کاکلت دود پریشان شده را می ماند
۱در تماشای تو هر قطره خون در تن من
دیده بسمل حیران شده را می ماند
۲خط سبزی که برون آمده زان تنگ دهن
راز از غیب نمایان شده را می ماند
۳می برد دل خط سبز تو به شیرین سخنی
طوطی تازه سخندان شده را می ماند
۴خط نارسته دل آن لعل ز روشن گهری
در گهر رشته پنهان شده را می ماند
۵گر به ظاهر ز خط آن حسن ملایم شده است
گبر از ترس مسلمان شده را می ماند
۶از سیه کاری خط صفحه رخساره او
نامه تیره ز عصیان شده را می ماند
۷در تن کشته شمشیر تو از جوش نشاط
استخوان پسته خندان شده را می ماند
۸اشک بر چهره پر گرد و غباری که مراست
تخم در خاک پریشان شده را می ماند
۹سرنوشت من مجنون ز پریشان حالی
زلف از باده پریشان شده را می ماند
۱۰می شود تازه ز ایام بهاران داغم
دل من دانه بریان شده را می ماند
۱۱دانه سبحه تزویر من از دوری می
دل از توبه پشیمان شده را می ماند
۱۲دل ز فکر تو به خود ره نتواند بردن
قطره واصل عمان شده را می ماند
۱۳جان آگاه به زندان تن پر وحشت
یوسف عاجز اخوان شده را می ماند
۱۴شادی اندک دنیا و غم بسیارش
برق از ابر نمایان شده را می ماند
۱۵سخن تازه من در قلم از بیم حسود
در گلو گریه پنهان شده را می ماند
۱۶از خیالات پریشان، دل روشن صائب
آب در ریگ پریشان شده را می ماند
۱۷