حسرت عمر، مرا در دل افگار بماند
رفت سیلاب به دریا و خس و خار بماند
۱در بساط من سودازده زان باغ و بهار
خار خاری است که در سینه افگار بماند
۲مرکز از دایره پروانه آزادی یافت
دل ما بود که در حلقه زنار بماند
۳بال پرواز ز هر موج سرابش دادند
هرکه در بادیه عشق ز رفتار بماند
۴عنکبوتی است که در فکر شکار مگس است
زاهد خشک که در پرده پندار بماند
۵زیر گردون خبر از حال دل من دارد
هرکه را آینه در پرده زنگار بماند
۶دل به نظاره او شد که دگر باز آید
آب گردید و در آن لعل گهر بماند
۷جان نمی خواست درین غمکده ساکن گردد
از غبار دل ما در ته دیوار بماند
۸شست از خون شفق صبح قیامت دامن
خون ما بود که بر گردن دلدار بماند
۹می تواند گره از کار دو عالم وا کرد
دست هرکس ز تماشای تو از کار بماند
۱۰دانه سوخته از خاک برآمد صائب
دل بی حاصل ما در ته دیوار بماند
۱۱