نه زر و سیم و نه باغ و نه دکان می ماند
هرچه در راه خدا می دهی آن می ماند
۱ز آنچه امروز به جمعیت آن مغروری
به تو آخر دل و چشم نگران می ماند
۲دل بر این عمر مبندید که از صحبت تیر
عاقبت خانه خالی به کمان می ماند
۳از جهان گذران کیست که آسان گذرد؟
رفرف موج درین ریگ روان می ماند
۴روزگاری است که دریا چو دهد قطره به ابر
در عقب چشم حبابش نگران می ماند
۵از دل تنگ ندارم سر صحرای بهشت
که دل تنگ به آن غنچه دهان می ماند
۶خار خاری که ز رفتار تو در دلها هست
خس و خاری است که از آب روان می ماند
۷پرده شرم و حیا شهپر عنقا شده است
پیر این عهد ز شوخی به جوان می ماند
۸بس که در غارت دل جلوه او سرگرم است
سایه هر گام ازان سرو روان می ماند
۹لب فرو بستم از شکوه ز خرسندی نیست
نفس سوخته دستم به دهان می ماند
۱۰نسبت روی تو با چهره گل بی بصری است
کز عرق بر گل روی تو نشان می ماند
۱۱چه کند سبزه نورس به گرانجانی سنگ؟
پای من در ته این خواب گران می ماند
۱۲با کمال سبکی بر دل خلق است گران
زاهد خشک به ماه رمضان می ماند
۱۳زخم شمشیر به تدبیر بهم می آید
تا قیامت اثر زخم زبان می ماند
۱۴صائب از غیرت آن زلف به خود می پیچم
که ز هر حلقه به چشم نگران می ماند
۱۵نام هرکس که بلند از سخن صائب شد
تا سخن هست بر اوراق جهان می ماند
۱۶