به لبم بی تو چنان تند نفس می آمد
که ز تبخاله ام آواز جرس می آمد
۱سالم از بادیه ای برد مرا بیخبری
که ز هر خار در او کار عسس می آمد
۲ناله مرغ گرفتار اثرگر می داشت
گل نفس سوخته تا کنج قفس می آمد
۳به شتابی دل ازین وادی خونخوار گذشت
که ز هر آبله اش بانگ جرس می آمد
۴آرزو خار و خسی نیست که آخر گردد
ورنه با شعله خوی تو که بس می آمد؟
۵به چه تقصیر به زندان گهر افکندند؟
آن که چون آب به کار همه کس می آمد
۶به تهیدستی من موج کجا می خندید؟
از حباب من اگر ضبط نفس می آمد
۷فارغ از پرسش دیوان قیامت می شد
اگر آن دشمن جان بر سرکس می آمد
۸بوالهوس بر سر کوی تو مجاور می بود
گر حقیقت ز سگ هرزه مرس می آمد
۹صائب آن شوخ اگر درد محبت می داشت
کی به دلجوئی ارباب هوس می آمد؟
۱۰