ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند
به ازان است که صد میکده آباد کند
۱چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی
من و آن صید که خون در دل صیاد کند
۲آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟
که در ایام تو عشق اینهمه بیداد کند
۳یاد ایام جنون بر سر من بارد سنگ
کودکان را چو ز مکتب کسی آزاد کند
۴جز خط سبز که فرمان سلیمان دارد
آدمی را که تواند که پریزاد کند؟
۵گل رخسار ترا اینهمه عاشق بس نیست؟
که نظر باز دگر از عرق ایجاد کند
۶نایتیمانه ز دیوانه ام آن طفل گذشت
می توانست به سنگی دل من شاد کند
۷ماتم واقعه لیلی و مجنون دارد
هر درایی که درین بادیه فریاد کند
۸چون رسد وقت، دهد جان به دم تیشه خویش
بیستون گرچه سپرداری فرهاد کند
۹اگر از سختی ایام شود آدم نرم
روی من تربیت سیلی استاد کند
۱۰بخل بهتر ز سخایی که به آوازه بود
تیرگی به ز چراغی است که فریاد کند
۱۱خنده کبک شود ناله خونین صائب
بیستون یاد چون از رفتن فرهاد کند
۱۲