ز می پرستی خود لاله برنمیگردد
شب سیاه درونان سحر نمیگردد
۱دمید خط و دل سخت یار نرم نشد
ز دود، دیده آیینه تر نمیگردد
۲دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
که هرکه رفت به آن راه برنمیگردد
۳مدار چشم اقامت ز دولت دنیا
که آفتاب ملول از سفر نمیگردد
۴درین محیط که از صدق میگشاید لب؟
که چون دهان صدف پرگهر نمیگردد
۵ز شست صاف تو صیدی که میگشاید لب؟
کباب تا نشود باخبر نمیگردد
۶مکن ز چتر مرصع به بیکلاهان فخر
که پیش تیر حوادث سپر نمیگردد
۷درین ریاض به جز آب تیشه، نخل امید
ز هیچ آب دگر بارور نمیگردد
۸ز آفتاب دل ذره سرد شد صائب
دل من است که از یار برنمیگردد
۹