ز خط صفا لب میگون یار پیدا کرد
بهار نشأه این باده را دوبالا کرد
۱گره ز غنچه پیکان گشودن آسان است
دل گرفته ما را توان وا کرد
۲درین ریاض به بی حاصلی علم گردد
چو سرو مصرع موزونی آن که انشا کرد
۳سیاه کرد به چشمش جهان روشن را
اگرچه در تن خفاش روح عیسی کرد
۴مرا به دست تهی همچو شانه می باید
گره ز کار پریشان عالمی وا کرد
۵نمی رسد به زمین پایش از صدای رحیل
سبکروی که سرانجام زاد عقبی کرد
۶ز تیغ حادثه پروا نمی کند عاشق
ز موج تر نشود هرکه دل به دریا کرد
۷در آفتاب جهانتاب محو شد صائب
چو شبنم آن که دل خویش را مصفا کرد
۸