صباح مستی و شام خمار میگذرد
خوشی و ناخوشی روزگار میگذرد
۱اگر ز شش جهت آیینه پیش رو دارم
ز هفت پرده چشمم غبار میگذرد
۲بیا که جوش گل بوسه است روی ترا
مرو که عمر چو باد بهار میگذرد
۳هر آنچه از پسر ناخلف رود به پدر
ز اهل عصر بر این روزگار میگذرد
۴همیشه روی تو یک پیرهن عرق دارد
که آب گوهر بر یک قرار میگذرد
۵به دامن افق آن صبح شوربختم من
که عمر خنده من در خمار میگذرد
۶به غیر خامه دریانژاد من صائب
که از سر گهر شاهوار میگذرد؟
۷