ترا چه غم که شب ما دراز میگذرد؟
که روزگار تو در خواب ناز میگذرد
۱غرض ز سنگدلی داغ کردن شهداست
به لالهزار اگر آن سرو ناز میگذرد
۲نیازمندی از او همچو ناز میبارد
ز ناز اگر چه ز من بینیاز میگذرد
۳ز پا کشیدن زلف و غبار خط پیداست
که وقت خوبی آن دلنواز میگذرد
۴تو همچو باد سبک میروی، چه میدانی
بر این خرابه چه از ترکتاز میگذرد؟
۵ز پردهداری دل سینهام چو گل شد چاک
چه بر صدف ز گهرهای راز میگذرد
۶حیات زندهدلان در گداز خویشتن است
نمرده شمع کج از گداز میگذرد؟
۷خبر ز عشق حقیقی ندارد آن غافل
که زندگیش به عشق مجاز میگذرد
۸ز کشور دل محمود گرد میخیزد
اگر نسیم به زلف ایاز میگذرد
۹زبان تیغ شهادت چنان فریبنده است
که خضر از سر عمر دراز میگذرد
۱۰چو صائب آن که به دولتسرای فقر رسید
ز صاحبان کرم بینیاز میگذرد
۱۱