مرا به زخم زبان روزگار میگذرد
مدار آبله من به خار میگذرد
۱به اعتبار عزیز جهان شدن سهل است
عزیز اوست که از اعتبار میگذرد
۲به آب و رنگ جهان هرکه چشم کرد سیاه
چو لاله با جگر داغدار میگذرد
۳نفس شمرده برآور که خود حسابان را
حساب زود به روزِ شمار میگذرد
۴ز غفلت آن که نگیرد ز دیگران عبرت
ز صیدگان جهان بیشکار میگذرد
۵دل رمیده بود در بغل بیابانگرد
که موج در دل بحر از کنار میگذرد
۶چه سود ازین که سراپا چو نرگسی همه چشم؟
ترا که عمر به خواب و خمار میگذرد
۷به قدر جام تو از باده میکنی مستی
وگرنه بحر ازین جویبار میگذرد
۸به وصل سوختهای زود خویش را برسان
وگرنه خرده جان چون شرار میگذرد
۹مخور ز بیخبری روی دست بیکاری
که مزد میرود و وقت کار میگذرد
۱۰عجب که صورت دیوار جان نمییابد
به محفلی که در او حرف یار میگذرد
۱۱اگرچه وعده خوبان وفا نمیدارد
خوش آن حیات که در انتظار میگذرد
۱۲ترحم است بر آن مرده دل که از دنیا
به روشنایی شمع مزار میگذرد
۱۳در آن چمن که تو لنگر فکندهای صائب
گل پیاده سبک چون سوار میگذرد
۱۴