تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی برد
نمرده از سر خود دردسر توانی برد
۱کمر نبسته به قصد هلاک خود چون شمع
کجا ز بزم جهان تاج زر توانی برد؟
۲ز شاخ خشک تو آن روز گل توانی چید
که در بهار سری زیر پر توانی برد
۳ترا ستیزه به گردون خوش است در وقتی
که التجا به سپهر دگر توانی برد
۴به داغ عشق اگر آشنا شوی امروز
در آفتاب قیامت بسر توانی برد
۵گره نکرده نفس را به سینه چون غواص
کجا ز بحر حقیقت گهر توانی برد؟
۶نه آنچنان ز خود افتاده ای تو غافل دور
که ره به منزل اصلی دگر توانی برد
۷اگر به خشک لبی چون صدف شوی قانع
به خانه نهر ز آب گهر توانی برد
۸تو کز صفای دل خویش عاجزی صائب
کلف چگونه ز روی قمر توانی برد؟
۹