بیاض گردن او دست من ز کار برد
بیاض خوش قلم از دست اختیار برد
۱بجز خط تو کز او چشمها شود روشن
که دیده گرد که از دیده ها غبار برد؟
۲به خون کسی که تواند خمار خویش شکست
چرا به میکده دردسر خمار برد؟
۳نشسته است به خون گرچه هیچ کس خون را
مرا غبار ز دل سیر لاله زار برد
۴ز ضعف تن به زمین نقش بسته ام صائب
مگر مرا تپش دل به کوی یار برد
۵