قدم به چشم من خاکسار نگذارد
ز ناز پا به زمین آن نگار نگذارد
۱امیدوار چنانم که جذب عشق مرا
میان اهل هوس شرمسار نگذارد
۲رسید نوبت خط، بیش ازین مروت نیست
که دست بر دل من آن نگار نگذارد
۳چها کند به دل بیقرار من شوخی
که آب آینه را برقرار نگذارد
۴به آه و ناله من ره که می تواند بست؟
مرا به خلوت اگر پرده دار نگذارد
۵کسی که بار ز دل بر نمی تواند داشت
به دوش خلق همان به که بار نگذارد
۶به نامرادی و بی حاصلی خوشم، ترسم
به حال خویش مرا روزگار نگذارد
۷توقعی که مرا از سپهر هست این است
که آرزوی مرا در کنار نگذارد
۸به خار خار محبت امیدها دارم
که زیر خاک مرا برقرار نگذارد
۹به خون خویش زند غوطه راه پیمایی
که پا شمرده درین خارزار نگذارد
۱۰رسد به آب بقا پاک طینتی صائب
که دل به هستی ناپایدار نگذارد
۱۱