به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد
که ابر، سینه خورشید را نسازد سرد
۱جریده شو که رسد پیشتر به صید مراد
شود چو تیر ز همصحبتان ترکش فرد
۲به خوردن دل خود از نصیب قانع شو
که آب و نان جهان مرد را کند نامرد
۳ز خار راه پر و بال می دهد سامان
چو گردباد شود رهروی که تنهاگرد
۴به جای خون ز رگ و ریشه اش برآید دود
اگر چنین دل پرخون من فشارد درد
۵چه حاجت است به شمشیر، تیزدستان را؟
که هست در کف دشمن مرا سلاح نبرد
۶ز اهل درد مس من طلای خالص شد
که کیمیای وجودست دیدن رخ زرد
۷به سرکشی مشو از خصم خاکسار ایمن
که خط برآورد از روی همچو آتش گرد
۸اگر چه دیر به جوش آمدم به این شادم
که هرچه دیر شود گرم، دیر گردد سرد
۹ز ماه چهره آفاق گشت مهتابی
که از طمع نشود رنگ هیچ کافر زرد!
۱۰عجب که رخنه کند عیش در دل صائب
که داغ بر سر داغ است و درد بر سر درد
۱۱