ز بیم خار خورد در لباس دایم خون
چو گل کسی که درین باغ دامنی دارد
۱ز دوستان گرامی که می رود به سفر؟
که دل تهیه از خویش رفتنی دارد
۲هزار عقد گهر را به نیم جو نخرد
دلی کز آبله هر گوشه خرمنی دارد
۳گذشتن از سر مطلب رساتر افتاده است
وگرنه کعبه مقصد رسیدنی دارد
۴شکوه عشق به زنجیر بسته است مرا
خوش آن که رخصت در خون تپیدنی دارد
۵صدای شهپر جبریل از صبا شنود
چو غنچه هر که دماغ شکفتنی دارد
۶به یک قرار دو شب نیست روشنایی ماه
خوش آن چراغ که از خویش روغنی دارد
۷دل شکسته عشاق می شود پامال
وگرنه کوچه زلفش دویدنی دارد
۸به فکر خویش نباشند صاحبان نظر
دلش دو نیم بود هرکه سوزنی دارد
۹ز یاد روی تو صائب درین خراب آباد
همیشه پیش نظر باغ و گلشنی دارد
۱۰ز عشق هرکه به دل داغ روشنی دارد
ازین خرابه به فردوس روزنی دارد
۱۱اگر به خلد رود روی بر قفا باشد
ز گوشه دل خود هر که مأمنی دارد
۱۲