درین بهار به گلزار رفتنی دارد
به پای بوی گل از خود گذشتنی دارد
۱کنون که نرگس شهلا گشود چشم از خواب
به چشم روشنی باغ رفتنی دارد
۲ز نوبهار برومند گردد امیدش
به توبه هرکه امید شکستنی دارد
۳ز برگریز خزان، بلبلی است فارغبال
که زیر بال و پر خویش گلشنی دارد
۴به چار موجه وحشت فتد ز یاد بهشت
ز گوشه دل خود هر که مأمنی دارد
۵مرا به گوهر شب تاب رشک می آید
که در چراغ خود از آب روغنی دارد
۶ز بس که چشم من از چشم شور ترسیده است
به خانه ای ننهد پا که روزنی دارد
۷برون ز اطلس گردون نمی رود صائب
علاقه هرکه چو عیسی به سوزنی دارد
۸