فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد
زمین شوره گل و ارغوان نمی دارد
۱مپرس راه خرابات را ز زاهد خشک
که تیر کج خبری از نشان نمی دارد
۲به گرمی طلب آید به دست دامن رزق
تنور سرد نصیبی ز نان نمی دارد
۳جهان نوردی دیوانه اختیاری نیست
خبر ز گردش خود آسمان نمی دارد
۴ز سایه وحشت صیاد می کند آهو
دل رمیده تعلق به جان نمی دارد
۵نمی شود کف دریادلان شود بی برگ
حنای پنجه مرجان خزان نمی دارد
۶گل از نظاره او بی حجاب چیند غیر
که گلفروش غم بلبلان نمی دارد
۷تمام رحمت و لطفند اهل دل صائب
که میوه های بهشت استخوان نمی دارد
۸