سبکروی که ز سرپا نمی تواند کرد
سفر چو قطره به دریا نمی تواند کرد
۱ز بس که منفعل از کرده های خویشتن است
فلک نگاه به بالا نمی تواند کرد
۲کسی که سیر پریخانه قناعت کرد
نظر به شاهد دنیا نمی تواند کرد
۳کسی که در دل ما جای خویش وا نکند
دگر به هیچ دلی جا نمی تواند کرد
۴چنان ز ناله بلبل فضای باغ پرست
که غنچه بند قبا وا نمی تواند کرد
۵به کام هرکه کشیدند شهد خاموشی
لب از حلاوت آن وا نمی تواند کرد
۶مسیح اگرچه کند زنده مرده را صائب
علاج درد دل ما نمی تواند کرد
۷