اثر ز همت مستانه در شراب نماند
فغان که در گهر شاهوارآب نماند
۱زبس که شیرمراکرداین ستمگر خون
ز روزگار امیدم به انقلاب نماند
۲منم که از دل خود نیست قسمتم ورنه
به دست کیست که فردی ازین کتاب نماند
۳به دلنوازی ما بست روزگارکمر
کنون که هیچ اثر از دل خراب نماند
۴زفیض پیر مغان ناامید چون باشم
که لعل در جگر سنگ بی شراب نماند
۵نداشت چاشنی بوسه پیش ازین دشنام
ز اشک ما رگ تلخی درین گلاب نماند
۶اگر نمی چکدم خون ز دل غفلت نیست
که نم ز تندی آتش درین کباب نماند
۷که رو به وادی دنیا پرفریب نهاد
که در کشاکش ایام چون سراب نماند
۸هزار شکر که جز دل درین جهان صائب
مرا امید گشایش به هیچ باب نماند
۹